تو داستان پست مدرن دوس داری؟ ـ آره پس بذار برات یه داستان پست مدرن بگم!

یکی بود یکی نبود یکی دیگکه هم گذاشتن روش شد دوتا ، دو دوتا هم که همه میدونن میشه چهار تا! بعدش یه خرگوشه با یه لاکپشته میخواستن مسابقه بدن ، لاکپشته سرش رو انداخته پایین و. عین گوشفند آروم میرفته ، ولی آقا خرگوشه تند تند میرفته ، ولی وسط راه وایمیستاده یه قلیونی میکشیده ، یه اس ام اسی میزده ، حیونای علاف جنگل جمع میشن به خرگوشه میگن آقا خرگوشه کجای کاری؟ لاکپشته داره میرسه به خط پایان!! خرگوشه میگه من دپرسم روحیه مسابقه ندارم ، میگن تو که بابا خرگوشی ، خرگوش دپرس نمیشه ، میگه اِاِه؟! چه جوری خرگوش میتونه حرف بزنه ، میتونه مسابقه بده ، نمیتونه دپرس شه؟ این یه تناقض فلسفیه؟!!

همینجا میشه که یه کلاغه در بس میگیره و به خونه اش میرسه میبینه به به خونه گرون شده و خونه اش سه برابر شده!! قطعه آموزنده ایبو ، نه؟

 

تکه ای از فیلم چهارشنبه لعنتی  اثر مهناز مَغشُعار! با بازی فوق العاده حماسه پارسا

فیلمش به سختی پیدا میشه واقعا ارزش دیدن داره!

اگه فرصت کردم این داستان رو پرورش میدم!