حس بی حسی!!
چند وقتیه حس میکنم چند تا حس خاص تو زندگیم حس نمی کنم! یکیش لطافته! آخرین باری رو که کِرم زدم دقیقا یادم نیست! یا آخرین باری که از خوردن هدفی غیر از گرفتن ویتامین وانرژی در سر داشتم! آخرین باری که بخاطر دیدن یه صحنه غیر انسانی متاثر شده باشم، بغض کرده باشم یا آخرین باری که گریه کرده باشم یا حتی دلم برای کسی تنگ شده!! با اینکه نبودن خیلی ها رو کنارم حس میکنم ولی ترجیح میدم دلتنگیامو بروز ندم و بیخال طرف بشم ، بیشتر توی خودمم احساساتم یه جوری شده گاهی وقتا مثه پیرمردا به دنیای بیرون نگا میکنم همه رو در تکاپوبرای هیچ میبینم ازشون خسته میشم دوباره به خودم میتنم! رفیق بازی هام محدود شده به چند نفر از دوستای قدیمی حوصله رفقیق جدید پیدا کردنم ندارم از گلگشت های خیابانی فقط خستگیش (سهمیه بندیه بنزین به زانو ها رحم نمیکنه!!) هیچی دیگه لذت قدیم رو نداره برام!! حتی دیدن فیلم وخوندن کتاب!!! ولی همه اینها یه طرف اینکه دیگه هیچ احساسه عاشقانه تو وجودم نیست یه طرف!(یا همون طرف؟!!) دیگه منتظر بودن برای دیدنش، زود رفتن سر قرارش، دلتنگی سریع بعد از دیدنش ، منتظر نشستن برای off linesh! دیر جواب دادن pmesh دیر برداشتن تلفنش دلشوره از ندیدنش ، تنهایی از نبودنش و.... شاید گذرعمر یا شایدم عدم تجدید رابطه جدیده نمی دانم!! خودم اصلا راضی نیستم درست مثل کسی شدم که دوس داره بستنی بخوره ولی قند داره! خیلی ها میگن اینجوری بهتره منطقی تر تصمیم میگیری عقلانی عمل میکنی ولی مشکل من احساساتمه نه منطقم! وقتی غرقه احساساتتی درک نمیکنی بیرون چه خبره!! گذر عمر ودید نفر سوم رو ندید میگیری حالت قشنگیه ولی شاید بعدن باید بفهمی که چه جوری بودی!!! کسی هست تحلیل کنه؟!!
دردهای من
پانویس:
1- من تازه از یه فشار بزرگ به نام کنکور رها شدم!