زمستانم را به خودم پس بده!
سلامم مرا تو پاسخ گوی!
نمی خوام در بگشایی و جواب سلام بدی! نمی خوام لبخند بزنی و از ته دل آرزو کنی ، نمی خوام تو رویاهام دیگه دنبالت بدوم ، نمی خوام همیشه عطش ندیدنت روداشته باشم! نمی خوام از آمدن آینده ، آینده ای رو که تو توش لازمه خوشختیم باشی رو تصورکنم ! نمی خوام از دیدن تقویم روزهای با تو بودن رو فقط بیاد بیارم! نمی خوام از یادگاریهات یاد مناسبت هام بیفتم! برو، برو از خاطرم نمی خوام دیگه یاد گذشته با تو باشه! تو تقصیر نداری! این منم که ضعیف و اجیرم! نه دنیای با تورو خوب دیدم نه این دنیای بدون تو رو میبینم!
نمیدانم اصلا چرا قلمم رفت به این نوشتن ها! هیچ رقمه تو ذهنم نوشتن از این افکار نبود میخواستم از زمستان و برف بگم که با هامون آشتی کرد! اونم بعد این همه تو کفگذاری!! یه برف کریستالی خشک و آب نزده!
هیچ وقت نمی توانستم حس کنم زمستان اخوان ثالث با صدای شجریان اونم زیر برف اینقدر حال میده!! خیلی یاد شایان کردم! دلم براش تنگ شده! عوضی یه زنگم نمیزنه! موبایلشم خامووش! دو سال پیشهر روز با هم بودیم! درس خواندن ها آهنگ گوش دادنها !همه چی! حیف بی دلیل از هم دور افتادیم! رسمش اینه هر که از دیده رود از دل برود اینم رووش!
میخواستم از این جوامع تازه تاسیس مجازی بگم که هر روز لینک عضویتش از سر وکول ایمیلم بالا میره! همش عین دوست و رفیق تراشی های الکی و انتظارای بیخودی برای جواب دادن کامنتو بازدید پس دادن! من هر چی بیشتر بهش فکر میکنم کمتر نتیجه میگرم! آخه که چی آدم تو همه جای این دنیا جار بزنه من اینا رفیقام هستن! بعدش که چی؟! اوایل کلوب خیلی خوب بود ارسال نظراتش موضوعات مطرحیش ولی اونم کم کم مثه اورکات و گزاگ شد! 360 هم که جای خودش!
حس عجیبی پیدامیکنم وقتی میبینم کسی حالش گرفته! تحمل اینکه ببینم یکی حال گرفته است از اینکه حالم بگیره سخت تره! نمی دانم شاید دایه عزیز تر از مادر میشم خیلی وقتا یا شایدم باید به اتش غم طرف هیزم بدم تا سبک بشه ولی توکتم نمیره طرفو تنها بذارم! پس وقتی حالت گرفته بی درنگ بیا پیش خودم! شده با اشعار بی قافیه هم از دلت در میارم... حداقلش خودمو سبک میکنم!
پانویس:
1-بازم در بیخبری از تو من مرحله ها پیشم تو بیخبری از من من بی خبر از خویشم!
2-آشتی برف هم پودرش بود هم خود برف! مواد اولیه شوینده ها ی پودری وارد نمی شد کم شده بود!
3-یکی از این سایت های جدید جامعه مجازی اسمش یاریه!!
4-چرا دانشگاه آزاد به فکر ما دانشجویان مسافر نیست!
5- خاموش کردن يک شعله ي اضافي = روشن شدن يک شعله ي نيازمندان!!
6-لذت داشتن يه دوست خوب توي يه دنياي بد، مثل خوردن يه فنجان قهوه گرم زير برفه. درسته که هوا رو گرم نمي کنه، ولي آدمو دلگرم مي کنه
7-لعنت به اين سيستم بلاگفا! آدم پير ميشه تا يه چيزي رو اديت کنه!