درد هستی!
چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانا بود هز که دانا بود ز دانش دل پیری سپید موی که دیده بود در آیینه عمر دراز جوان ز حادثه هیچ گاه خبرت خرابتر کرد جراهت می کشید روز و شب از درد بی شوهری او ملامت می کشید! گفتمش آخر چرا عاقل ...
پانویس:
۱-واین چنین بود که هر آتشی از درد بی شوهری بلند شد!!
۲-ممنون از کاوه کلهرنیا عزیز که این مطلب رو نمیبینه!
۳-من دوست ندارم با همکلاسام(پسر) روابطی غیر از روابط همکلاسی داشته باشم!!!!!
۴-خدا!! آسمان!!!!! آخه بررررررری چه شاغلام؟!! (این کاملا درون سازمانیه!!)
۵-خوندنش سخت بود بگین توضیح بدم!
۶- او = ل - اول
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 11:46 توسط امیروو
|